تبليغاتX
قطره

آوخ...

منم کبود تازیانه های خویش

چونان که

تسلیم هرچه هست

بی کورسوی نگاه دریچه ای

استاده برمزار دلم

جان می دهم

ارزان

هیچکس اما

نشانی بازار برده فروشان را

از تو نمی پرسد

 منم !

حاصل ضرب

تداعی واژه های ناهمگون :

پزشکی قانونی

هم آغوشی طوفان و ...

باران

چه سود؟!

+ نوشته شده توسط شاهد در دوشنبه چهاردهم دی 1388 و ساعت 8:14 |

 

شاعر دچار نیست غزل گل نمی کند

غم ریشه دار نیست غزل گل نمی کند

دور نهال نازک غمهای من مپیچ

جایی که خار نیست غزل گل نمی کند

ابری که روی دشت سکوتم نشسته است

باران ببار نیست غزل گل نمی کند

دیگر میان معرکه ها واژه های داغ

آتش بیار نیست غزل گل نمی کند

آن خنده های سرخ که یادش به خیر رفت

فصل انار نیست غزل گل نمی کند

در فصل فصل حیرت و بهت و شکست و شک

جای بهار نیست غزل گل نمی کند

تقصیر هیچ کس که نباشد به هر طریق

وقتی قرار نیست غزل گل نمی کند

 

احسان معصومیان

+ نوشته شده توسط شاهد در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 و ساعت 9:42 |

 

                           
بچه‌ها اين نقشه جغرافياست   

بچه‌ها اين قسمت اسمش آسياست
شكل يك گربه در اينجا آشناست
چشم اين گربه به دنبال شماست
بچه‌ها اين گربهه ايران ماست
بچه‌ها اين سرزمين نازنين
دشمن بسيار دارد در كمين
داغ دارد هم به دل هم بر جبين
بوده نامش از قديم ايران زمين
يادگار پاك قوم آرياست

بچه‌ها، بچه‌ها از هر گروه و هر نژاد
دست اندر دست هم بايست داد
فارغ از هر زنده باد و مرده باد
سر به راه مملكت بايد نهاد
مام ميهن عاشق صلح و صفاست

بچه‌ها اين پرچم خيلي قشنگ
پرچم سبز و سفيد و سرخ رنگ
هم نشان از صلح دارد هم ز جنگ
خار چشم دشمنان چشم تنگ
افتخار ما به آن بي‌انتهاست

بچه‌ها اين خانه اجدادي است
گشته ويران تشنه آبادي است
خسته از شلاق استبدادي است
مرهم دردش كمي آزادي است
مرهم دردش كمي آزادي است
بچه‌ها اين كار فرداي شماست
اين كار فرداي شماست

 

 

 

+ نوشته شده توسط شاهد در دوشنبه یازدهم آبان 1388 و ساعت 10:48 |

 

به بهانه ولادت او ... که با شنيدن نام آسماني اش دلها تا “آستان رضا” به پرواز مي آيد

 

 ... کجا؟!


آهاي جناب دل

 
... کجا؟!


هنوز که اذن دخول را نخوانده ايم!


جلو جلو،


بي اعتنا به صدا کردن ها


”دلم رفت“


تا گوشه نشستن،


در انتهاي صحن” رضا “


در لحظه هاي پرکشيدن ها


دلم، بي سوادترين کودک هاست...
    

                                                        زينب رزثمالي  (سوزان)

+ نوشته شده توسط شاهد در چهارشنبه ششم آبان 1388 و ساعت 11:39 |

 

ياد دارم در غروبي گرم گرم،


مي گذشت از کوچه ما دوره گرد،


داد ميزد  کهنه قالي مي خرم،


دست دوم جنس عالي مي خرم،


کاسه و ظرف سفالي مي خرم،


گرنداري کوزه خالي مي خرم،


اشک در چشمان بابا حلقه بست،


عاقبت آهي کشيد بغضش شکست،


لحظه افطار است و نان در سفره نيست،


اي خدا شکرت ولي اين زندگيست؟!


بوي نان تازه هوشش برده بود،


اتفاقا مادرم هم روزه بود،


خواهرم بي روسري بيرون دويد،


گفت  آقا سفره خالي مي خريد؟

 

+ نوشته شده توسط شاهد در چهارشنبه یکم مهر 1388 و ساعت 9:43 |

 

سحرگاهان که به شوق همنوایی با ابوحمزه ثمالی دنیای خواب زدگان را

 رها کرده برسفره نیایش می نشینیم ، فرشتگان تازه از میهمانی خدا

 برگشته اند و بشارت می دهند سحرخیزان را که حالیا نوبت شماست ای

 زمینیان آسمانی تر!

زیباترین هلال ماه را که برفراز قله عشق رصد می کنیم یادمان باشد این

 خوان پربرکت دیرزمانی گسترده نیست . تنها یک ماه فرصت پالایش

 جان بی حضور شیطان و در فراغ بال از آن ماست.

اینک که سرانگشت سبز رمضان باری دیگر روح وجسم عاشقان را

 نشانه می رود ، زلال ترین غزل روزه داری را در ملکوت وجودمان

 سر می دهیم تا تطهیر شویم از هر آنچه ناپاکی است .

 

                                                   افطاری ام دعای شما

 

 

+ نوشته شده توسط شاهد در سه شنبه بیستم مرداد 1388 و ساعت 9:40 |
چتر بردار

آسمان عشقم صاعقه زده !

+ نوشته شده توسط شاهد در پنجشنبه بیستم فروردین 1388 و ساعت 10:35 |
 

باران بهانه اي بود تا تو زير چتر من تا آخر كوچه بماني ...

زندگي ات پر از بهانه هاي باراني

 

+ نوشته شده توسط شاهد در شنبه بیست و هشتم دی 1387 و ساعت 9:10 |
 

می گوید : ماه سی برابر نورانی تر شده

با خود می گویم : چه فایده ؟ در آسمان قلب من که نه از این سی برابر و نه از آن قبلی ها سهمی

نیست از  نور مهتاب!

تو بگو سیصد برابر...

مرا چه سود؟!

من شبم

سراسر شب!

 

 

 

+ نوشته شده توسط شاهد در شنبه بیست و سوم آذر 1387 و ساعت 13:19 |
 

آهاااااااااااااااااااای  مرگ ناگهانی!

چقدر دیر کردی !

مردم از انتظار!

+ نوشته شده توسط شاهد در دوشنبه هجدهم آذر 1387 و ساعت 11:17 |