تبليغاتX
قطره

 

                           
بچه‌ها اين نقشه جغرافياست   

بچه‌ها اين قسمت اسمش آسياست
شكل يك گربه در اينجا آشناست
چشم اين گربه به دنبال شماست
بچه‌ها اين گربهه ايران ماست
بچه‌ها اين سرزمين نازنين
دشمن بسيار دارد در كمين
داغ دارد هم به دل هم بر جبين
بوده نامش از قديم ايران زمين
يادگار پاك قوم آرياست

بچه‌ها، بچه‌ها از هر گروه و هر نژاد
دست اندر دست هم بايست داد
فارغ از هر زنده باد و مرده باد
سر به راه مملكت بايد نهاد
مام ميهن عاشق صلح و صفاست

بچه‌ها اين پرچم خيلي قشنگ
پرچم سبز و سفيد و سرخ رنگ
هم نشان از صلح دارد هم ز جنگ
خار چشم دشمنان چشم تنگ
افتخار ما به آن بي‌انتهاست

بچه‌ها اين خانه اجدادي است
گشته ويران تشنه آبادي است
خسته از شلاق استبدادي است
مرهم دردش كمي آزادي است
مرهم دردش كمي آزادي است
بچه‌ها اين كار فرداي شماست
اين كار فرداي شماست

 

 

 

+ نوشته شده توسط شاهد در دوشنبه یازدهم آبان 1388 و ساعت 10:48 |

 

به بهانه ولادت او ... که با شنيدن نام آسماني اش دلها تا “آستان رضا” به پرواز مي آيد

 

 ... کجا؟!


آهاي جناب دل

 
... کجا؟!


هنوز که اذن دخول را نخوانده ايم!


جلو جلو،


بي اعتنا به صدا کردن ها


”دلم رفت“


تا گوشه نشستن،


در انتهاي صحن” رضا “


در لحظه هاي پرکشيدن ها


دلم، بي سوادترين کودک هاست...
    

                                                        زينب رزثمالي  (سوزان)

+ نوشته شده توسط شاهد در چهارشنبه ششم آبان 1388 و ساعت 11:39 |

 

ياد دارم در غروبي گرم گرم،


مي گذشت از کوچه ما دوره گرد،


داد ميزد  کهنه قالي مي خرم،


دست دوم جنس عالي مي خرم،


کاسه و ظرف سفالي مي خرم،


گرنداري کوزه خالي مي خرم،


اشک در چشمان بابا حلقه بست،


عاقبت آهي کشيد بغضش شکست،


لحظه افطار است و نان در سفره نيست،


اي خدا شکرت ولي اين زندگيست؟!


بوي نان تازه هوشش برده بود،


اتفاقا مادرم هم روزه بود،


خواهرم بي روسري بيرون دويد،


گفت  آقا سفره خالي مي خريد؟

 

+ نوشته شده توسط شاهد در چهارشنبه یکم مهر 1388 و ساعت 9:43 |

 

سحرگاهان که به شوق همنوایی با ابوحمزه ثمالی دنیای خواب زدگان را

 رها کرده برسفره نیایش می نشینیم ، فرشتگان تازه از میهمانی خدا

 برگشته اند و بشارت می دهند سحرخیزان را که حالیا نوبت شماست ای

 زمینیان آسمانی تر!

زیباترین هلال ماه را که برفراز قله عشق رصد می کنیم یادمان باشد این

 خوان پربرکت دیرزمانی گسترده نیست . تنها یک ماه فرصت پالایش

 جان بی حضور شیطان و در فراغ بال از آن ماست.

اینک که سرانگشت سبز رمضان باری دیگر روح وجسم عاشقان را

 نشانه می رود ، زلال ترین غزل روزه داری را در ملکوت وجودمان

 سر می دهیم تا تطهیر شویم از هر آنچه ناپاکی است .

 

                                                   افطاری ام دعای شما

 

 

+ نوشته شده توسط شاهد در سه شنبه بیستم مرداد 1388 و ساعت 9:40 |
چتر بردار

آسمان عشقم صاعقه زده !

+ نوشته شده توسط شاهد در پنجشنبه بیستم فروردین 1388 و ساعت 10:35 |
 

باران بهانه اي بود تا تو زير چتر من تا آخر كوچه بماني ...

زندگي ات پر از بهانه هاي باراني

 

+ نوشته شده توسط شاهد در شنبه بیست و هشتم دی 1387 و ساعت 9:10 |
 

می گوید : ماه سی برابر نورانی تر شده

با خود می گویم : چه فایده ؟ در آسمان قلب من که نه از این سی برابر و نه از آن قبلی ها سهمی

نیست از  نور مهتاب!

تو بگو سیصد برابر...

مرا چه سود؟!

من شبم

سراسر شب!

 

 

 

+ نوشته شده توسط شاهد در شنبه بیست و سوم آذر 1387 و ساعت 13:19 |
 

آهاااااااااااااااااااای  مرگ ناگهانی!

چقدر دیر کردی !

مردم از انتظار!

+ نوشته شده توسط شاهد در دوشنبه هجدهم آذر 1387 و ساعت 11:17 |
 

 

حالم خيلي بده

دلم مي خواد همه گذشته مو رو همه آينده ام

 بالا بيارم .

+ نوشته شده توسط شاهد در دوشنبه یازدهم آذر 1387 و ساعت 6:26 |
 

دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندكي نكرده است  . تقويمش پر شده بود و تنها دو

 روز خط نخورده باقي مانده بود . پريشان شد و عصباني نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از 

 خدا بگيرد . داد زد و بد و بيراه گفت . خدا سكوت كرد .  به پروپاي فرشته و انسان پيچيد . خدا

 سكوت كرد . كفر گفت و سجاده دور انداخت . خدا سكوت كرد . دلش گرفت . به سجاده افتاد  و

 گريست .

خدا سكوتش را شكست و گفت : عزيزم يك روز ديگر هم رفت . تمام روز را به بد و بيراه گفتن

 و جار و جنجال راه انداختن از دست دادي .  تنها يك روز ديگر باقي است .  بيا و لااقل اين يك

 روز را زندگي كن . لابلاي هق هق گريه گفت : اما با يك روز. . . . چه كار مي توان كرد؟!

خدا گفت : آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند گويي كه هزار سال زيسته است و آنكه

 امروزش را درنمي يابد هزار سال هم به كارش نمي آيد .

و آنگاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت : حالا برو و زندگي كن .

او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي درخشيد اما ترسيد حركت كند .

مي ترسيد راه برود . مي ترسيد زندگي ازلاي انگشتانش بريزد . قدري ايستاد . . .

بعد با خودش گفت : وقتي فردايي ندارم نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد؟ بگذار اين يك

 مشت زندگي را هم مصرف كنم .

آن وقت شروع به دويدن كرد . زندگي را به سر و رويش پاشيد ، زندگي را نوشيد و زندگي 

را  بوئيد و چنان به وجد آمد كه ديد مي تواند پا روي خورشيد بگذارد . مي تواند . . .

او آن يك روز آسمانخراشي بنا نكرد .  زميني را مالك نشد . مقامي به دست نياورد اما در همان

 يك روز دست بر پوست درخت كشيد . روي چمن خوابيد .  كفشدوزي را تماشا كرد .  سرش را

 بالا گرفت و ابرها را ديد .  به آنهايي كه نمي شناختنش سلام كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند

 از ته دل دعا كرد . او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و يبك شد و لذت برد و سرشار شد و

 بخشيد و عاشق شد و عبور كرد وتمام شد .

او در همان يك روز زندگي كرد اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند : امروز او درگذشت .  كسي

 كه هزارسال زيسته بود .

 

+ نوشته شده توسط شاهد در سه شنبه هفتم آبان 1387 و ساعت 12:45 |