به لهجه عاشق ترين پرنده
با من بيا
تا انتهاي عروج سرودن
آنجا كه لحظه ها همه آبي
آنجا كه مملو از نفس عشق
حجم بودن
به لهجه عاشق ترين پرنده
با من بيا
تا انتهاي عروج سرودن
آنجا كه لحظه ها همه آبي
آنجا كه مملو از نفس عشق
حجم بودن
به او كه سپيده صبر است وپشتوانه لباس سپيد پرستاري
عيادت كردن از
يك بال زخمي
وبيداري كشيدن ،
بر سر بالين يك نخل
...
براي صبر هم ،
- با حوصله -
يك نسخه پيچيد...
صداي خسته اي ،
از دور دست سرفه آمد...
صدا ،
از جنس خس خس كردن يك آرزو بود ...
صدا ، در حسرت دستان گرم حضرت او
از اين رو ،
باز هم
خود را به سرما خودگي زد!
زينب رزثمالي
زمين مادر توست
و تو را در آغوش گرفته است
آسمان پدر توست
و تو را محافظت مي كند
بخواب
بخواب
رنگين كمان خواهر توست
و تو را دوست دارد
بادها برادران تو هستند
و برايت آوازز مي خوانند
بخواب
بخواب
هميشه با هم هستيم
آري هميشه با هم هستيم
وهيچ گاه
جز اين
نبوده است
شنبه روز بدی بود
روز بی حوصلگی
وقت خوبی که می شد
غزلی تازه بگی
ظهر یکشنبه من
جدول نیمه تموم
همه خونه هاش سیاه
توی خونه جغد شوم
صفحه کهنه یادداشت های من
گفت دو شنبه روز میلاد منه
اما شعر تو می گه که چشم من
تو نخ ابره که بارون بزنه
آخ اگه بارون بزنه
وای اگه بارون بزنه...
غروب سه شنبه خاکستری بود
همه انگار نوک کوه رفته بودن
به خودم هی زدم از اینجا برو
اما موش خورده شناسنامه من
عصر چهارشنبه من
عصر خوشبختی ما
فصل گندیدن من
فصل جون سختی ما
روز پنج شنبه اومد
مثل سقائک پیر
رو نوکش یه چیکه آب
گفت به من بگیر بگیر...
جمعه حرف تازه ای برام نداشت
هرچی بود پیش تر از اینها گفته بود!


خوش به حال روزگار!
به یاد آن دیرآشنای شهید
از این کریوه به دور...
درآن کرانه ببین
بهار آمده از سیم خاردار گذشته
صفیر شعله گوگردی بنفشه چه زیباست!

۱- ازطريق تفكر وتعقل ازهمه عالي تر
۲- از طريق تقليد از همه آسان تر
۳- ازطريق تجربه از همه تلخ تر
مي پرسيدخوب كه چي؟!
هيچي بابا! هويجوري!!!!!!!!!!
گاهی دلم برای خودم تنگ می شود وقتی تمام پنجره ها سنگ مي شود
درسايه سار روشن خورشيد، يك زمان مهتاب هم بهانه ي نيرنگ مي شود
خط مي خورد چو دفتر مشق سياه ،دل وقتي پرنده با قفس يكرنگ مي شود
آئينه هم خجل ازروي مه جبين آنگه كه چهره پر آژنگ مي شود
دلگير تر زماه وستاره دل منست چون در زمين سخن از جنگ مي شود
درلحظه هاي غربت بي اختيار اشك گاهي دلم براي خودم تنگ مي شود
بشارت باد بهاردلان را حضور سبز هزاران
اينك كه سرا پرده هستي ،نقش نقش،گل و غنچه و شكوفه شده
سنگيني پلك هاي زمستاني ناسزايي بيش نيست برخويشتن آدمي
ترنم قطره هاي عزيز باران ،خوشترين آواي دلنشين زندگي است
در اين هنگامه پرغوغاي بهار
آنكه در اين پرشورترين لحظه هاي زمانه سر برگريبان ژرف انديشي فرو برد
با اندك تلنگري به وجد خواهد آمد
از دست افشاني گل و پايكوبي سبزه
پروردگار زيبايي وعشق !
اي همه جود وسخا!
اي شكوفايي شادماني و نشاط!
مردگانيم اگر
طراوت برگ برگ بهارت را نفس نكشيم!

غروب جمعه بود پسرم! توبودی ومن .از تو دور نبودم بیش از گامی چند .از تو دوربودم اما قرنها!
وقتی ناگهان خیره شدی به گوشه ای از تنهایی خانه ، از ديدن آن دو روح بزرگ با چشمان نازنينت برايم گفتي.
گفتي وهق هق باران امان نداد. سربر شانه ام نهادي واز سپيدپوشي وجواني مادربزرگ وپدر بزرگ برايم گفتي.
گفتي واشك ريختي به پهناي صورت كوچكت."دارن مي رن مامان نگاه كن!"
ومن فقط تورا نگاه كردم .راستي تو چطور مي تواني اينقدر بزرگ باشي و پاك! تمام هستي من!
خوباني كه سالها پيش از آمدنت رفته بودندچقدر به تونزديك وبا تومهربان بودند! يادت نمي آيد .سه ساله هم كه بودي ديده بودي شان يك بار.
اي كاش چشمان گناهكار مادررا هم به ميهماني عصر جمعه ات مي بردي پسرم! براي لحظه اي حتي.
اي كاش...اما نه .اين ضيافت نور وآينه همان بهتر كه ميان تو و آنان خصوصي برگزار شود وپاك.
تو عزيزكم !فقط تو شايسته ديدارشاني.
